|
||
|
|
||
|
نمي دانم چه مي خواهم خدايا - به دنبال چه مي گردم شب و روز چه مي جويد نگاه خسته من - چرا افسرده است اين قلب پرسوز ز جمع آشنايان مي گريزم - به كنجي مي خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تيرگي ها - به بيمار دل خود مي دهم گوش گريزانم از اين مردم كه با من - بظاهر همدم و يكرنگ هستند ولي در باطن از فرط حقارت - به دامانم دوصد پيرايه بستند از اين مردم, كه تا شعرم شنيدند - برويم چون گلي خوشبو شكفتند ولي آن دم كه در خلوت نشستند - به دامانم دو صد زشتی سپردند دل من, اي دل ديوانه من - كه مي سوزي ازين بيگانگي ها مكن ديگر ز دست غير فرياد - خدارا, بس كن اين ديوانگي ها فروغ فرخزاد |
||
| |لينك ثابت| نوشته شده توسط بهناز در 30 آذر 1387 و ساعت 09:31 + ارسال نظر .. 0 نظر وجود دارد | ||
|
|
|
||
|
|
||
|
|
||
|
|
|
||
|
|
||
|
[ آخرین صفحه ] [ صفحه 64 از 466 ] [ صفحه بعد ] |
||
|
|

